غزل_پیام_دل

پیام دل

رسید مژده ی وصلت مرا شبی در گوش

که یار آمده اینک تو در رسیدن کوش

رسیده او تو کجایی بیا که منتظرت

نشسته تا تو بیآیی ، گشوده او آغوش

به چهره بسته چراغی ، پی تو می گردد

تویی که جلوه نداری ، تویی تویی خاموش

در این خرابی بازار عشق و قحطی دل

متاع قابل خود را به غیر از او مفروش

به حرف آنکه بگوید منوش تکیه مزن

زیاد یاوه بگوید ، زیاد باده بنوش

پیام دل به که گویی بجز به صاحب دل

که گشته "گوش دلش محرم پیام سروش"

 

وحید مباشری

از مجموعه شعر ناسپید

غزل_آه

آه

آه از خرابی سر بی تکیه گاه  ، آه

یک ذره از خرابی  زلفت  بکاه ، آه

یا من به شوق زلف تو دل بر هوا دهم

یا زلف سرکش تو شود سر به راه ، آه

از زلف در حجاب تو دست مرا چه سود

رهزن کجا رسد به نگهبان شاه ، آه

تا کی کنم شکایت از آن زلف تاب دار

تا کی نمی کنی به نگاهم نگاه ، آه

 همواره می بری دل و هموار می روی

همواره می کشم ز نبود تو آه ، آه

درماندگی دل بود از چشم بی حیا

افتاده یوسفم ز برادر به چاه ، آه

امشب گرفته چهره ی مهتاب را غبار

گویی کشیده از سر درد تو ماه آه

آتش نبوده ام ز ازل گرم و شعله ور

روزی کشیده ام به سر برگ کاه آه

 

وحید مباشری

از مجموعه شعر ناسپید

غزل_آخرین_مست

آخرین مست

چه آمد بر سرت ساقی ، شرابی در سبویت کو

بساطی نو نمی چینی ، نشاط و های و هویت کو

مگر بلبل! چه پیش آمد که گل را هیچ می گیری

هوس بود آنچه می خواندی ، نواهای گلویت کو

دگر نرگس نمی روید ، مگر ای باغ بیماری

خموشی ای گل سوسن ، زبان یاوه گویت کو

الا ای سرو ! آزادی ولی پا در چمن داری

گذشت عمری به بی باری ، دگر رنگی به مویت کو

چه شد پروانه شمعت را نمی بینی مگر کوری

چرا در پیله می مانی ، خدا را جست و جویت کو

جهان با روی نیک و بد چو گردون سکه می گردد

بدت پیوسته می آید ، جهان ! روی نکویت کو

سخن از آب حیوان است و خضر و عمر جاویدش

کسی هرگز نمی پرسد که ای خضر آبرویت کو

بهارت یاد می داری که می گفتت غنیمت دان

خزان با طعنه می گوید که ای گل رنگ و بویت کو

خوشت باد این زمان زاهد ، ریا گرم است بازارش

بیا ، من آخرین مستم ، زبان عیب جویت کو

 

وحید مباشری

https://t.me/atashnevis

غزل_آرزو

آرزو

گفت دلبر، عاشقان را چیست در سر آرزو

گفتمش در سر چه باشد غیر دلبر آرزو

گفت می خشکد به راه آرزو چشمانشان

گفتمش عاشق کند با دیده ی تر آرزو

 گفت باید خون بگرید تا به کام دل رسد

گفتمش هر قطره دارد رنگ بهتر آرزو

گفت عاشق را نباشد چاره از رخسار زرد

گفتمش بی چاره را در سر بود زر آرزو

گفت اگر دلبر کند نفرین و دشنامش دهد

گفتمش او می کند صد بار دیگر آرزو

گفت عاشق این دو روز عمر را سرگرم چیست

گفتمش نیمی به مستی ، نیمه ای در آرزو

گفت اگر عاشق برد دیدار دلبر را به گور

گفتمش ماند به دل تا روز محشر آرزو

 گفت سو ی مطرب و می رفتن عاشق ز چیست

گفتمش می جوید او از ساز و ساغر آرزو

گفت حال عاشقان را از چه ره دانسته ای

گفتمش من نیز دارم وصل دلبر آرزو


گفت آتش! آرزویت کیست ، پنهانش مکن

گفتمش زین گفت و گو  گشتم میسر آرزو

 

وحید مباشری

غزل_فتح_باب

فتح باب

بر رخ سرشک از فرقت دلدار می ریزد فرو

گر دیده را برهم نهم ، بسیار می ریزد فرو

اشکی که از نادیدنش این پا و آن پا می کند

دیگر چرا در لحظه ی دیدار می ریزد فرو

بار غمش را می کشد این دیده ی خونبار من

صدبار اگر یادش کنم ، هر بار می ریزد فرو

راز غمش را کی توان پنهان ز مردم داشتن

در کوی و برزن از رخم ، اسرار می ریزد فرو

در سینه از بذر غمش ، در دیده از نادیدنش

اشجار می روید بسی ، انهار می ریزد فرو

صد جور اگر بینم از او ، یک خنده جبران می کند

یک یار اگر گویم ز لب ، صد یار می ریزد فرو

چون پرده می آرد فرو تا روی خود پنهان کند

آوار عالم بر سرم ، انگار می ریزد فرو

آتش! مرو زین در اگر، امید فتح باب نیست

 در را بکوبی عاقبت ، دیوار می ریزد فرو

 

وحید مباشری

غزل_شور_غزلخوانی

شور غزلخوانی

آتش ! از سوز  دل و شعله ی  پنهانی تو

شعله ور شد شرر شور غزلخوانی تو

آتش سینه چو روشن شود از خنده ی او

کی خموشش کند این دیده ی بارانی تو

بی نظیر است عذارش چو نظر هست تو را

بی نظر را نبود لذت روحانی تو

زانکه کامت شود از نام لبش شهد فشان

شب به شب جام کند بوسه ای ارزانی تو

به نسیم سحر از یار نشانی برسان

تا به زلفش بدهد شرح پریشانی تو

گشته دیوانه غزل زانکه بود خال و خطش

حرف آغاز تو و نقطه ی پایانی تو

آتش حرص نمایان شود از چهره ی زهد

آتش دل نزند داغ به پیشانی تو

آتش ! ایمان تو بر باد بود ، باده بیار

تا که بر باد دهد باده مسلمانی تو

 

وحید مباشری

غزل_دیدار_تو

دیدار تو

کی می رسد بعد از فراق ،آن لحظه ی دیدار تو

کی بر شب تاریک ما تابان شود رخسار تو

هجران کوتاه تو شد ، بغض گلوی عاشقان

جان ها به لب ها می رسد از غیبت بسیار تو

بازار دنیا دیده ام ، از سردیش با زاریم

بیزارم از بازاریان ، با گرمی بازار تو

بازآ ، که افکار بشر از پوچ ها پوسیده شد

اندیشه احیا می شود ، از نیکی پندار تو

شیرین بود گر از لبت ، تلخ حقیقت بشنوم

هر جمله زیبا می شود ، از نیکی گفتار تو

عالم به دردی مبتلا ، محتاج درمان و دوا

دردش مداوا می شود ، با نیکی کردار تو

مرد اهورائی بیا تا جان بگیرد فروهر

عمرش به پایان می رسد اهریمن از هشدار تو

راه سعادت طی کنم گر رهنمای من تویی

خود را به گمراهی زند هر کس کند انکار تو

آن سرکشان ظالم و شیطانیان بی صفت

تسلیم گردند عاقبت ، از قدرت پیکار تو

دور فلک این دوره را در بر نمی گیرد دگر

جور فلک را می کشد یک گردش پرگار تو

درد مرا درمان نما با روئیت رویت دمی

بر ما طبیبا رحم کن ، جان می دهد بیمار تو

خورشید خاور می دمد ، این شب شبی سر می رود

آخر سحر سر می رسد ، از تابش انوار تو

 

وحید مباشری

غزل_گل_من

گل من

نرگسم رفت و نصیب دگران شد گل من

وای از رفتن تو ، دل نگران شد گل من

بی گلم باغچه را دیدم و شد اشک روان

باغبانا بنگر با که روان شد گل من

بر تنت جامه دریدی و دریدی جانم

خنده برلب چو زدی ، فتنه ازآن شد گل من

آبرو رفت ز ماه و رخ خورشید بسوخت

تا رخ ناز و ظریف تو عیان شد گل من

تا که بشکفت ، غزلخوان شد و سرمست هزار

بهر آشفتگی اش ، راحت جان شد گل من

سوسن و سنبل و نسرین همه دیوانه شدند

سرو خشکیده شد و سرو چمان شد گل من

پیش از این بود چه بی قیمت و ارزان گل باغ

تا خریدار شدم ، بین چه گران شد گل من

در گلستان ارم چون گل من جلوه نمود

پای مال حسد فتنه گران شد گل من

آنقدر بحث نمودند حسودان چمن

با همه خوش سخنی بسته زبان شدگل من

آتش ! این درد ز آفات سخن چینان بود

با کسی فاش مگو چون و چنان شد گل من

 

وحید مباشری

غزل_جدائی

جدائی

کنون که وقت جدایی رسیده گریه مکن

بخند و حوصله کن نور دیده ، گریه مکن 

بخند تا که بمیرد ز غصه ابر سیاه

بخند تا که بماند سپیده ، گریه مکن

اگر تو اشک بریزی حسود می خندد

بخند تا که حسودت ندیده ، گریه مکن

سکوت کن ، بنشین ، لب ببند و ناله مزن

که بغض ما به گلو آرمیده ، گریه مکن

دل زمین و زمان بهر ما نمی سوزد

خدا ز سنگ سیاه آفریده ، گریه مکن

هزار لعنت و نفرین به روزگار فرست

که کار ما به جدایی کشیده ، گریه مکن

صبور باش و مخور غم ، بیا و تکیه بزن

به قامتی که از این غم خمیده ، گریه مکن

بیا و بار دگر هم بگو خداحافظ

که رنگ از رخ خوبت پریده ، گریه مکن

 شنیدم آتش از این غم به آتش افتادست

مگر حکایت ما را شنیده ، گریه مکن

 

وحید مباشری

غزل_ حدیث_لطف

 حدیث لطف

نتوان به روی خوبت ز هوس نظر نمودن

چو نظر به رویت افتد ، نتوان حذر نمودن

به ره خطا سپارم  سفری که بی تو باشد

چه خوش است در رکابت به خطا سفر نمودن

به هوای تار مویت ، غم جان چه جای دارد

که به پای زلفت ارزد ، سر جان خطر نمودن

تب و سوز و داغ و دردی که به دل نهفته دارم

به دوا شفا نگیرد ، ز لبت مگر نمودن

گذرد حیات کامم ، به امید کامرانی

شب و روز دیده هایم ، گذرد به تر نمودن 

همه روز از فراقت ، جگری کباب کردن

همه شب ز غم سنان را به سر جگر نمودن

شده سوز ناله هایم همه آه ناتوانی

که محال می نماید به دلت اثر نمودن

ز حدیث لطف رویت نکند سکوت آتش

ز لطافت تو باید همه را خبر نمودن

 

وحید مباشری